"پدر"
سایه ای بود و پناهی بود و نیست
شانه ام را تکیه گاهی بود و نیست
سخت دلتنگم ، کسی چون من مباد
سوگ ، حتی قسمت دشمن مباد
گفتنش تلخ است و دیدن تلخ تر
" هست " ناگه " نیست " گردد در نظر
باورم شد ، این من ناباورم
روی دوش خویش او را می برم
می برم او را که آورده مرا
پاس ایامی که پرورده مرا
می برم در خاک مدفونش کنم
از حساب خویش بیرونش کنم
.
.
گفتنش تلخ است و دیدن تلخ تر
خوش به حالت ، خوش به حالت ای پدر
.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 0:39 توسط صادق
|
سلام بابا
دلگیر مباش از "طفلك"ات اگر ماندهاست در راه.
كجاست عادت خاك؟ كجاست سردیاش كه مرا نمیگیرد. باور دارم كه هستی. هنوز منتظرم
كه چشمان منتظر تو را ببینم، وقتی مسافرِ خانه تو میشوم. سایه مانده روی
دیوار اتاقت غریب است و غریبی میكند. هنوز بغضم میشكند وقتی عقربهها
میرسند به دم دماي صبح وقتی قلبت ایستاد و قامت بلندت ترك خورد...
سلام بابا
دلگیر مباش از من اگر بد شدهام این روزها. دلگیر مباش از من اگر بد میكنم
با خود.
اینجا نشستهای، روبروی نگاه من و نگرانی، میدانم.
میروم حرم به پای دل، كه پای رفتنم بستهاست. درها به رویم زنجیر است،
میمانم پشت قفلها. و با آب مانده حوض وضو میگیرم!
میدانم بد شدهام تو میدانی و خدا و همین است كه تنها ماندهام بی تو.و
همه چیز من چنان گم شده میان غبار، كه خود را هم نمیبینم.
روی از من مگردان در این لحظات نیاز.

+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 0:25 توسط صادق
|
نرود اشک در چشم تو هرگز، مگر از شوق زياد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي
عاشق آن که تو را مي خواهد
و به لبخند تو از خويش رها مي گردد
و تو را دوست بدارد به همان اندازه
که دلت مي خواهد

+
نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387 19:24 توسط صادق
|
چه لطيف است حس آغازي دوباره،
و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...
و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن!
و چه اندازه شيرين است امروز...
روز ميلاد...
روز من!
روزي که من آغاز شدم!
تولدم مبارک
_________________
خداي خوبم هر روزم را به تو مي سپارم لطفاً نا اميدي ديروزم را دور كن
به من كمك كن تا آنچه را كه سبب درد و رنجم شده است و آنچه را كه محدود و محصورم مي
كند ببخشم
به من كمك كن تا دوباره شروع كنم
لطفاً به زندگيم بركت ببخش و ذهنم را روشن كن
خداي خوبم به هر كس و هر موقعيتي كه با آن روبرو مي شوم بركت ببخش
ازمن انساني بسازكه خودت ميخواهي و كاري را انجام دهم كه تو ميخواهي
لطفاً به درون قلبم نفوذ كن و همه خشم 'ترس و درد درونم را دور كن
روحم را جاني تازه ببخش و ذهنم را آزاد كن
اميدوارم لطف و رحمتت شامل همه روابطم چه با انسانهايي كه كار ميكنم و چه افرادي كه
برايم كار ميكنند
خداي خوبم اشتباهاتم را اصلاح كن و غم و اندوهم را دور كن
پروردگارا راه را نشانم ده تا بتوانم راه زندگيم را بگشايم
به من بينشي ده تا تغييراتي را در زندگيم ايجاد كنم
لطفاً به نزد من بيا و زندگيم را بهبود ببخش
تو را سپاس كه همه اندامهايم درنهايت سلامت به كار خود سرگرمند سپاس كه تندرست و
نيرومندم
مرحمت تو سرشار است به خاطر همه الطاف تو سپاسگزارم
+
نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387 19:7 توسط صادق
|
عزيزم توجاده فدا شدن اونكه هرگزنميشه خسته منم
اونكه با صد اميدوآرزو دلشو بسته به عشق تو منم
آخه تو پاك ونجيبي تو يه احساس عجيبي نكنه فرشته اي تو
تا نداي عشق رسيد برمن شوق زندگي دميد بر من
آخه تو پاك ونجيبي تو يه احساس عجيبي نكنه فرشته اي تو
ميخوام تو درياي چشات تاجون دارم شنا كنم
ميخوام حسابي خودمو از عاشقا جدا كنم
فدا شدن براي تو دليل زنده بودن
ميخوام عشق وجنونمو راهي قصه ها كنم
آخه تو پاك ونجيبي تو يه احساس عجيبي نكنه فرشته اي تو

+
نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387 19:11 توسط صادق
|
کاش ای تنها امید زندگانی می توانستم فراموشت کنم
یا شبی در آتش سوزان عشق در نهان سینه خاموشت کنم
کاش احساس دیدنت از وجودم چون وجودت دور بود
کاش من هرگز نمی دیدم تو را تا بسوزم در نهاد آرزو
+
نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387 18:3 توسط صادق
|
سال نو مبارك
عزيزم
كاسه چشم ام سرايت
ميان هر دو چشم ام جاي پايت
از آن ترسم كه نا غافل نهي پاي
نشيند خار مژگانم به پايت

+
نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387 17:24 توسط صادق
|
در میان همه گلها گشتم وعاشق نشدم
تو چه بودی که تو را دیدم ودیوانه شدم 

+
نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386 12:0 توسط صادق
|
بسم الله الرحمن الرحيم
اللهم کن لوليک الحجة ابن الحسن
صلواتک عليه و علي آبائه
في هذه الساعة و في کل ساعة
وليا و حافظا و قائدا و ناصرا
و دليلا و عينا حتي تسکنه
ارضك طوعا وتمتعه فيها طويلا
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 21:32 توسط صادق
|